بوستان گفتگو

سپتامبر 13, 2007 با Zahra

یکی از جالب ترین جاهای این شهر، پارکیه به اسم بوستان گفتگو. به چند علت:

اول اینکه کنار اتوبان قرار گرفته و بنابراین مسلما مشتری های بی کار و گذری نداره! گاهی ملت از این سر و اون سر شهر قصد می کنند که برن اونجا!

دوم اینکه فضای واقعا جالبی داره. و بیشتر از تعداد مشتری هاش، باغبون و نیروی انتظامی!

سوم اینکه آدم های جالبی اونجا می شه پیدا کرد. مثلا: یه خانم و آقا که تازه برا اولین بار می خوان با هم درباره اهداف زندگی مشترک صحبت کنند (از اونجا که آقاهه کلی جنتل منه و خانمه کلی رام و مودب!)، یا اینکه یه موجود رو با بلوز و شلوار و کلاه می بینید و نه از رو تیپ و قیافه، بلکه از ترسی که از لو رفتن توی صورتش هست تشخیص می دید که یه دختر دبیرستانیه! یا اینکه آقایی رو می بینید که اضافه کار و گرونی بنزین رو بهونه می کنه تا روی چمنای نازنین آقای باغبون دراز بکشه.. و یا اینکه دوتا جوون رو می بینید که بهشون می خوره دانشجو باشن؛ با لپ تاپشون نشستن روی یکی از نیمکتا تند و تند دارن تایپ می کنند و گه گداری صدای گوگوش و هایده و مهستی (غلو کردم؟) از طرف نیمکتشون شنیده می شه!

خلاصه جای بامزیه! البته بگم اگه می خواین این تعاریف مصداق داشته باشه صبح 5 شنبه برید اونجا!

هی قدیما…

سپتامبر 5, 2007 با Zahra

نمی دونم چی شد که امروز زدم به قدیما. همه چیز عین فیلم ضبط شده می مونه. آدم یه جاهایی اش رو دوست داره، از یه جاهایی اش کسل می شه، بعضی از شخصیت هاش رو می پرسته و می ره تو جلدشون..
اعتقاد دارم که آدم ها در هر لحظه شخصیت منحصر به فردی اند. فارغ از شخصیت گذشته شون یا چیزی که در آینده کسب می کنند.
بنابراین آدم ها به تعداد لحظات زندگی شون، یا اگه بخوایم فیزیکی نگاه کنیم، از فاصله انتقال یه سیگنال عصبی از اعضای بدن به مغز یادگیرنده و متغیرشون، تغییر می کنند و شخصیت های متفاوتی رو به وجود می آرند.
اینکه پذیرنده ی کدوم سیگنال عصبی خواهیم بود و اینکه چقدر جا برای تغییر می گذاریم، اینکه چقدر لحضات عمرمون از هم مستقلند و از شخصیت دیگران هم مستقل، میزان تغییر مثبت یا منفی ما رو می سازه. به نظر من خوب و بد بودن تغییرات معیار و ملاک مناسبی ندارند. من تغییر مناسب رو دقیقا در میزان استقلال لحظاتم از یکدیگر و از دیگران می دونم.

بنابراین، این شخصیت های مستقل که بنا به رشته ای از اتفاقات و ادراکات به ناچار به هم وابسته اند، هر کدوم پتانسیل بودن دارند، مجزا از بقیه. اینکه اتفاقات یک گوشه از زندگی رو تعمیم بدیم به سایر گوشه های زندگی، عدالت رو زیر پا گذاشتیم، در حق تمام اون کاراکتر هایی که پتانسیل بهتر بودن و کامل بودن رو دارند و بنا به جبر شرایط، قصور شخص دیگری – یا همون به اصطلاح «گذشته شون» – رو بر عهده گرفته اند.
این همون اصل بخشش و فراموشیه. اصل مهمی که خیلی وقتا اسمش رو می آریم اما بهش صد در صد معتقدر نیستیم.
- – -
با ترک بک به گذشته ام، دوست دارم از همه اونهایی که خواسته یا ناخواسته سعی کردن درجه حساسیت ادراکات من رو از اونچه که هست بالاتر ببرند، ممنونم.

کردستان

سپتامبر 2, 2007 با Zahra

این چند روز رو مهمون مردم کردستان بودیم. مردم گرم و صمیمی و فوق العاده مهمون نواز!
به شخصه به این نتیجه رسیدم که کردها قوم کاملی هستند. فرهنگ و آداب رو رسومشون زنده و مفیده و هیچ وقت کهنه نمی شه (حتی اگر دلیلشون مرتفع بشه). به نظرم تعریف مجموعه بسته براشون صدق می کنه (یعنی جمع و ضرب و کسر و تقسیم اعضاشون در داخل خود مجموعه قرار می گیرند). اخلاقشون، فرهنگشون، صمیمیتشون، رقص خوشگلشون و لباس های خوشگل ترشون اینقدر منو شیفته خودش کرد که ازشون تقاضای پناهندگی کردم! ؛)
روز آخر رو مهمون خونواده محترم رادمنش بودیم و ظرف یک روز اینقدر صمیمی شدیم که مارو عروسی دخترشون دعوت کرذند. تازه کل لباس کردی های شون رو هم پرو کردیم و باهاشون چوپی گرفتیم (اگه درست گفته باشم). لباس هاشون بسیار قشنگ بود، با نیم تنه و سکه های طلایی و آستین های بلند که باید مواظبشون بود و اگر یکی مثل ما ناشی باشه هر از گاهی باید به بغل دستی اش تذکر بده که: لطفا پاتو رو آستین من نگذار!

- – -

دوست داشتم این پست رو کامل تر و خوشگل تر و خوش رنگ و لعاب تر می نوشتم. احیانا کارش به ویرایش می رسه. منتظرش باشید.

فرار مغزها

آگوست 27, 2007 با Zahra

خوب، امروز هم روز خداحافظی از یک دوست دیگه بود. یکی دیگه از دوستانم هم فرار مغزها کرد و رفت به دیار غربت. رفت که 4-5 سال دیگه با مدرک دکتراش برگرده همینجا. حالا دیگه رسما به جز یکی دوتا از دوستام، از خیل بقیه دوستای دور و نزدیک کس دیگری ایران نمونده. اقلا تو تابستون امسال سه تا خداحافظی داشتم. چه شود! سنمون سن خداحافظیه.

بهش حرف بامزه ای زدم. گفتم امیدوارم از اون ور که بر می گردی همین قدر سرحال باشی (البته صراحتا بهش گفتم امیدوارم سیلی خورده برنگردی ایران). این حرف ناسیونالیستی که نه، صد در صد روحی بود. اینطور که دیدم غربت اینقدر سختی با خودش همراه داره که انگار که به صورت بچه های دردونه و نازک نارنجی این طرف دوتا سیلی جانانه و بی تلافی می زنه و حساب کار رو می ده دستشون.

امیدوارم هرجا که هست خوب و خوش سلامت باشه. برای همه دوستای خوبم که دور از وطن هستند این آروز رو دارم.

بلکه من هم تشویق بشم که یکمی به مقوله هایی مثل هقت خوان سفارت، امتحان زبان، تولید و تکثیر مقاله و زبونم لال دکترا فکر کنم.

حس غریب

آگوست 27, 2007 با Zahra

خوشبختانه به خاطر شغل مادرم، این شانس رو دارم که با معلمهای دوره ابتدایی ام کماکان دمخور باشم و البته در معرض قربون صدقه های مکرر و دعای خیر دائمی اونها. گاهی توی مجالسمون، هر پنج تا سر اینکه شاگرد کدومشون بودم دعوای صوری راه می انداختند و من هم کیف دنیا رو می کردم!
همشون رو می پرستم، از همه بیشتر معلم کلاس پنجمم، که خانمی جا افتاده و خوش مشربه و هنوز بعد از 12 13 سال شناخت و رفت و آمد، اسم کوچیکش رو نمی دونم و به عادت اون زمانا بهش می گم «خانم ساعی». خانمی مسن و کمی فربه که از زمانی که من یادمه توی راه رفتنش مشکل داشت و با عصا راه می رفت. به همین دلیل کلاس ما برخلاف سایر کلاس پنجمی ها به جای طبقه ی دوم، انتهای طبقه اول بود.
همیشه (تا قبل از این شنبه) معلم کلاس پنجمم رو یک خانم محکم و باوقار و آمر و دست نیافتنی می دیدم. خانمی که مدام قربون صدقه ام می رفت و من هم کیف می کردم از داشتن کسی که در کودکی خودم رو بهش اثبات کرده بودم. اما شنبه این هفته که حدودا بعد یک سال می دیدمش، احساس کردم بجای اینکه شاگردش باشم، دوست و هم صحبتش هستم. اولین بار بود که داوطلبانه و بدون حس تعهد کودکانه، و صرفا به دلیل انسان دوستی توی راه رفتن کمکش کردم و برخلاف همیشه چقدر استقبال کرد. اونقدر گرم صحبت شدیم که من فراموش کردم مهمونی به چه دلیله و من کجا هستم.
- – -
حس جالبی بود، این حس ملموس «بزرگ شدن».

یک روز بدون وظیفه

آگوست 22, 2007 با Zahra

بعد از گذروندن چند روز طاقت فرسا، امروز یک روز بدون وظیفه است. یک روز بدون تعهد، یک روز آزاد. گاهی از این روزها توی زندگی آدم ها نیازه تا از عادات و وابستگی هاشون جدا بشند و بتونند خودشون رو از بالا نظاره کنند. در این صورته که می تونند خلق و خوی نادرست، عادات و وابستگی های مضر و رفتارهای نامناسبشون رو برطرف کنند و به ایده آل هاشون نزدیک تر بشند.

- – -

گاهی ممنون می شیم از آدم هایی که کمکمون می کنند، و گاهی ممنون از اونها که قدرمون رو نمی دونند و موجب آزارمون می شند. در هر دو حالت این فرصت رو داریم تا دو روی متناقض دنیا رو کشف کنیم.

آرامش

آگوست 16, 2007 با Zahra

تجربه نشون داده که زمانی که خیلی آرومم نه خوب می تونم نقاشی کنم و نه اینکه خوب کد بزنم. در اون رمان فکر می کنم مشکلاتی وجود دارند اما من ازشون بی خبرم.بر عکس یکی از بهترین کدهای طول عمرم رو در پرالتهاب ترین روز تمام عمرم نوشتم.

آدمی همینه دیگه، در بدر دنبال آرامش می گرده و وقتی آرومه قدرش رو نمی دونه!

- – -

دنیای وردپرس هم دنیای جالبه. آدم احساس احترام بیشتری می کنه ؛)

Persian or Farsi

آگوست 8, 2007 با Zahra

کتاب “عطر سنبل، عطر یاس” جزو پر فروش ترین کتابهایی (هم در ایران و هم در امریکا) است که توسط یک نویسنده ایرانی ساکن در امریکا نوشته شده. موضوع این پست نوشتن در باره این کتاب نیست، در مورد این کتاب همین رو بگم که چاپ دهم این کتاب هم تموم شده و من نتونستم این کتاب رو پیدا کنم. برای آشنایی بیشتر می تونید به مطلبی که اینجا نوشتم رجوع کنید.

 

 

موضوع پست درباره عنوان این کتابه. عنوان انگلیسی این کتاب “Fun in Farsi” هست. توی نقد هایی که درباره اش می خوندم به یه انتقاد جالب برخوردم و اون استفاده از واژه farsi در عنوان انگلیسی این کتابه. اینطور که خوندم واژه مناسب persian هست؛ اما ایرانی ها، به خصوص از بیست سال پیش بعد از مهاجرت گسترده شون به امریکا این واژه نادرست (یعنی farsi) رو به جای واژه پرژن جا انداخته اند، که به قول بعضی ها خیانت ناخواسته است. لینک های زیر مرتبط با همین مساله اند.

 

این هم نقشه جالبی از مناطق کشور خودمون و کشورهای دیگه است که در اونجاها به زبان فارسی تکلم می کنند.

http://www.golagha.ir/articles/2006/Jun/13/306.php
http://www.salehoffline.com/archives/002132.html
http://www.salehoffline.com/archives/001916.html
http://www.easypersian.com
http://en.wikipedia.org/wiki/Persian_language

استفاده از پالت در رنگ روغن

آگوست 6, 2007 با Zahra

بالاخره دلم اومد یه پست مرتبط با اسم و آدرس و اصل وبلاگ بنویسم. و تصمیم دارم هر از گاهی به جای اینکه از خودم و جامعه ام بنویسم کمی هم گریز بزنم به مباحث نقاشی.

زمانی که تو آمار وبلاگ می بینم که پستهای مرتبط با نقاشی توی این وبلاگ از گوگل چقدر لینک داده شده، از طرفی خوشحال می شم و از طرفی متأسّف. خوشحال می شم از اینکه توی این زمینه یه کار مثبت کردم و متأسّف از اینکه اینقدر منابع فارسی در این زمینه کمه.

با این مقدمه می خوام بگم که اگه از این چیزایی که نوشتم سر در نیاوردید و حوصله تون سر رفت، به امید ارتقای فرهنگ و هنر این مملکت هم که شده تحمل کنید. به این امید که مطالبی که مورد نیاز نقاشای این مملکته اما تو دکون هیچ عطار دم دستی پیدا نمی شه رو توی این وبلاگ کلکسیون کنم.

- – -

توی وبگردی ام مطالبی پیدا کردم در باره مدیریت کردن رنگ ها روی پالت. خود من توی استفاده از پالتم گاهی به مشکل فضا بر می خورم، پالت کوچک توی دست راحت تر جا می گیره، اما فضای کمتری برای ترکیب رنگ داره. و تمیز کردن اون هم مشکل بزرگیه، و گاهی انقدر این مشکل حاد می شه که مجبور می شم از یه پالت جدید استفاده کنم.

توی این صفحه چند تا توصیه درباره استفاده مناسب از پالت آورده شده، اگرچه چند تاشو من قبول ندارم اما برای کامل بودن مطلب همشون می آرم اینجا؛ یه چیزایی هم خودم بهش اضافه کردم:

1. از پالت مناسب استفاده کنید.پالت رنگ روغن باید طوری باشه که خلل و فرج نداشته باشه، در غیر این صورت روغن رنگ رو به خودش جذب می کنه و طول مدتی که می تونید از رنگ روی پالت استفاده کنید کوتاه می شه، در ضمن به قلم موهاتون (خصوصا قلم موی زبر) آسیب می زنه.

پالت های پلاستیکی و یا چوبی صیقل خورده برای رنگ روغن مناسبترینند. هرچه پالت بزرگتر باشه فضای ترکیب رنگ بیشتری رو در اختیارتون قرار می ده، اما سنگین تره (مخصوصا اگر چوبی باشه) و اگر عادت دارید پالت رو توی دست بگیرید، ممکنه نگهداری اش توی دست در طولانی مدت خسته تون کنه و انگشت شست رو دفرمه کنه (البته که لزومی نداره پالت رو با شست دستتون بگیرید)

2. رنگ های کمی رو روی پالت بگذارید. در هر مرحله از نقاشی، رنگ های مورد نیاز اون مرحله رو روی پالت بگذارید تا هم رنگ کمتری مصرف کنید و هم اینکه فضای بیشتری برای ترکیب رنگ داشته باشید.

3. رنگ ها رو دور لبه پالت بگذارید و در وسط پالت فضا رو برای ترکیب اونها خالی کنید.

4. رنگ ها رو به جای اینکه به صورت یک گلوله (اندازه هسته آلبالو) روی پالت بگذارید، به صورت کشیده (مثل هسته خرما) روی پالت بگذارید. رنگ ها رو به طور عمود به لبه ی پالت (با زاویه 89.9 درجه ) روی پالت بگذارید. این کار باعث می شه تا در طی مدت نقاشی رنگ ها بی خود با هم قاطی نشن و بتونید مدت زیادی ازشون استفاده کنید.

5. هر از گاهی وسط پالت رو با دستمال پاک کنید تا به مشکل بزرگ پاک کردن رنگهای خشک شده روی پالت برنخورید. می تونید از کمی روغن برای اینکار استفاده کنید.

۶. چیزی که به تازگی کشف کردم اینه که اگر قبل از اینکه رنگ بگذارید، روی پالت رو با روغن بزرک بپوشونید، موقع شستن اون، رنگ های خشک شده به راحتی از روی پالت جدا می شند و دیگه نیازی به آب و صابون و سیم ظرفشویی و این جور چیزا نخواهید داشت!

اگر از رنگ های غلیظ استفاده می کنید که این کار مفیدتر خواهد بود. چون به هر حال باید رنگ رو با روغن مخلوط کنید. بنابراین چه بهتر که از اول این کارو بکنید تا پرتی رنگ هم نداشته باشید.

- – -

 

این آقای نویسنده برای تازه کارها یه تعداد رنگ رو معرفی کرده که غالبا در شروع کارشون روی پالت بگذارن، اما من توصیه نمی کنم، این چیزها کاملا حسیه و اگه هر مرحله از نقاشی رو بخواین با دستورالعمل پیش برین هرگز نقاش خوبی نخواهید شد. به هر حال من اونها رو اینجا می آرم:

Yellow Ochre, Cadmium Yellow Pale, Alizarin Crimson, Cadmium Orange, Phthalo Blue, Burnt Sienna, Burnt Umber, Cadmium Red Medium, Phthalo Green, Titanium White, Ivory Black

رنگ های ایرانی غالبا این اسم ها رو به فارسی روی تیوبهاشون می نویسن. از برندهای خارجی هم سری Winton این اسامی رو ذکر می کنه. سعی کنید این اسامی رو به خاطر بسپارید.

در مورد رنگ توضیح بدم که، اگرچه برند های خارجی رو اقلا به دوبرابر قیمت توی ایران پیدا می کنید، اما ترجیحا برای آموزش نقاشی از این برندها مخصوصا Winton استفاده کنید. نگذارین دستتون به رنگهای نامناسب عادت کنه.

یه ست نیمه کامل Winton حدودا 40 تا 60 هزار تومن در می آد، اما می تونید مدت زیادی ازشون استفاده کنید. برای رنگ سفید که استفاده زیادی داره، تیوبهای 60 میلی لیتری و بلکه بزرگتر وجود داره، که می تونید توی فروشگاه «ترسیم» (روبروی دانشگاه تهران) خریداری کنید.

مرتضی ممیز – پدر گرافیک ایران

آگوست 6, 2007 با Zahra

استاد مرتضی ممیز متولد هزار و سیصد پانزده در تهران است. در سال ۱۳۴۴ با عنوان دانشجوی ممتاز از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. وی بانی رشته‌ی گرافیک این دانشکده و از سال ۱۳۴۷ مدرس آن بود. همچنین داراي گواهينامه طراحي غرفه و ويترين و معماري داخلي از مدرسه عالي هنرهاي تزئيني پاريس نیز بود.

ممیز در اعتلای هنر طراحی و گرافیک ایران نقشی بسیار مهم دارد. او از دهه‌ی چهل که کار طراحی «کتاب هفته»، به سردبیری احمد شاملو را آغاز کرد تا واپسین روزهای حیات، با طراحی بسیاری از مجله‌های کشور (از جمله نگین، رودكى، سینما، معمارى و هنر ایران، كلك، نگاه نو، گفت وگو، پيام امروز و …) نه تنها کارنامه‌ی پرباری از خود به‌جا گذاشت که با آموزش چند نسل از گرافیست‌های ایران نقشی مهم در ارتقاء این هنر به عنوان هنری مستقل نیز داشته است.

او که پدر گرافیک ایران لقب گرفته با شناخت هنر مدرن و تلفیق آن با سمبولهای تاریخی ایران توانست گرافیک ایران را بومی کند او اولین کتابهای آموزشی این هنر را در ایران نوشت و شاگردان بسیاری تربیت کرد.

در یک نگاه می توان فعالیت های ممیز را به سه دسته تقسیم کرد:

* طراحی گرافيک از سال ۱۳۳۶ تاکنون
* طراحی صحنه و لباس از ۱۳۴۷
* کارگردانی و طراحی سه فيلم کوتاه

وی در سن 69 سالگی در روز شنبه پنجم آذر ماه 1384 برابر 26 نوامبر 2005 در تهران در گذشت.

 

 

 

 

 

 

 

تصویری از مراسم تدفین این هنرمند

ادامه دارد.

———

منابع:

http://stargan3.blogfa.com/
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/02/050217_pm-pa-momayez1.shtml
http://www.farsi.se/Gy_boken/momayez.htm
http://www.pendar.net/main1.asp?a_id=2909
http://www2.dw-world.de/persian/kultur/kunst/1.162902.1.html
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=259173