Archive for سپتامبر, 2007

هیچ چیزی ارزشمند تر از “اکنون” نیست!

سپتامبر 30, 2007

تازگی به این نتیجه رسیدم که توی کار نرم افزار، از قسمت تحلیلش بیشترین لذت رو می برم. از نوشتن سناریو و تحلیل رفتار کاربر و کنترل رویدادها (Event & Exception Handling!) … . متاسفانه نرم افزار نخوندم و قسمت اصلی کار تحلیل رو بلد نیستم.
- – -
مدتیه با خانمی آشنا شدم که بیش از اندازه منو تحت تاثیر طرز فکرش قرار داده. وقتی شروع به صحبت می کنه ناخودآگاه اشکم سرازیر می شه! البته اشک شوق.. از اینکه کسی که روبروم نشسته تا این اندازه دانایی داره. خدا رو تو تک تک کلماتش می بینم. حس می کنم از رنگ دیگریه.
- – -
گاهی خواسته هایی در این دنیا وجود دارند که.. متاسفانه یا خوشبختانه پاسخی براشون در این دنیا وجود نداره. آدمی پاسخش رو باید در درون خودش جستجو کنه.
- – -
سخنی با خوانندگان: این وبلاگ برای فرار از روزمرگی و پناه بردن به دنیای ساکت و بی دغدغه سایبره! نه جایی برای ادامه دعوا و مرافعه های روزمره. اگر کسی از دوستان با نوشته های من مخالفتی داره یا به زبان مناسب و با حفظ حریم های شخصی و انسانی اون رو بیان کنه و یا اینکه عطای این وبلاگ رو به لقاش ببخشه.
از پاسخ دادن و یا درج کامنت هایی که شخصیت نویسنده و خواننده های وبلاگ رو هدف قرار داده اند معذوریم!
- – -
در آخر سخنی از گوته: هیچ چیزی ارزشمند تر از “اکنون” نیست!

ماده 23 و 25 لایحه جامع حمایت از خانواده

سپتامبر 21, 2007

ماده 23- اختيار همسر دائم بعدي، منوط به اجازه دادگاه پس از احراز توانايي مالي مرد و تعهد اجراء عدالت بين همسران مي باشد.

ماده 25- وزارت امور اقتصادي و دارايي موظف است از مهريه هاي بالاتر از حد متعارف و غير منطقي با توجه به وضعيت زوجين و مسايل اقتصادي کشور متناسب با افزايش ميزان مهريه به صورت تصاعدي در هنگام ثبت ازدواج ماليات وصول نمايد.

- – -

تصویب گران چنین قانونی، فرض کرده اند که جامعه ما متشکل از تعداد کثیری مرد هوسباز و به همون تعداد زنان بی سرپرسته که برای ارتزاق حاضرند دست به خود فروشی بزنند.

تا به حال اگر زنان پایبند خانواده از مسائلی مثل صیغه پنهانی شوهرانشون واهمه داشته اند، امروه روز با این ترس به زندگی مشترکشون ادامه می دهند که شوهر به صورت قانونی زنی رو به عنوان شریک دیگرش وارد زندگی اش کنه. و طبعا اگر از مسائل احساسی قضیه بگذریم (مسائلی که جدا قابل چشم پوشی نیست اما گویا ارزشش در قوانین حاکم بر خانواده روز به روز رو به افوله) مسائل مالی و حقوقی خود زن و فرزندان اول رو تحت تاثیر قرار می ده.

این در حالیه که از چنین زنی انتظار می ره که در محیطی سراسر عشق و محبت و آرامش فرزندانی رو به جامعه تحویل بده که از تربیت اخلاقی و عاطفی مناسب برخوردار باشند. البته این فقط در صورتی است که زن رو صرفا در حد ماشین تولید بچه تنزل بدیم و حقوق و وظایف دیگری رو برای اون زن در نظر نگیریم.

در جامعه ای که درصد بالایی از شرکت کنندگان کنکور رو دختران تشکیل می دهند، قوانین باید به شیوه ای تصویب بشه که زن رو به عنوان نیمه آگاه جامعه قبول داشته باند و سوای فوایدی که این زن درخدمت به پیشرفت جامعه اش داره، به روح و احساس اون زن اهمیت داده بشه. اما مثل اینکه از نظر قانونگذاران، سخت ترین چیز در این جامعه کنترل قوه جنسی مردانه است که آرام آرام داره تمامی قوانین حاکم بر خانواده و حتی اخلاق رو تحت تاثیر قرار می ده. و این موضوع تبدیل شده به بزرگترین دغدغه vئیس جمهور و کابینه اش، ریاست مجلس و و کلیه کسانی که قوانین اسلامی رو از روی کتب صدر اسلام طوطیوار از بر می کنند.

من با این حرف موافق نیستم که این قانون به نفع مرد هاست، چون مردان آگاه که خودشون رو از لحاظ اخلاقی در درجه معقولی می بینند نسبت به روند حاکم بر تصویب این لوایح – که آرام آرام مرد رو به هوسرانی و زن رو تحقیر و به عقب نشینی به سنگر نا امن خانه توصیه می کنه – ساکت نمی نشینند.

پی نویس: در موقع نوشتن این پست، زندگی به هدر رفته زنی جلوی چشمم می اومد که با فداکاری هاش شوهرش رو در میدون 8 ساله جنگ حمایت کرد، حتی تا جایی پیش رفت که برای حفط ناموس مرد، این زن رو می خواستند به کارون بیاندازند تا اسیر نیروهای بعثی نشه. در این شرایط 4 بچه رو تربیت کرد که روح و جسم هر کدوم از این بچه ها به دلیلی متاثر از جنگ بود و .. این مرد در اوج ناسپاسی چند سال پیش همسر مجدد اختیار (صیغه) کرد و این زن رو با 4 بچه که در سنین بحرانی قرار داشتند تنها گذاشت.

پیوست ها:

خودمونی…

سپتامبر 19, 2007

دلم می خواد تا باقی بوف کور رو بخونم. متاسفانه که نه، خوشبختانه دوره ای را که صادق هدایت رو می فهمیدم و «بوف کور» اش رو، زیاد طول نکشید. بعد از اون دیگه نتونستم اون کتاب رو ادامه بدم.

در زندگی زخم هایی هست

شاید امثال صادق هدایت کم باشند و نادر که زمانی که اطرافشون رو پر از غبار سیاه در بر گرفته دست به خلاقیت بزنند و معجزه ای به نام بوف کور رو خلق کنند. (خوب من در مورد شخصیت هدایت قطعا نظر می دم که آدم افسرده ای بوده، اگر کسی شک داره می تونم بهش نوبت ویزیت بدم!)

- – -

یکی دیگه از این دسته خلاقیت ها، کارهای گروه محبوب منه، یعنی Evanescence. متاسفانه کارهای این گروه بسیار قوی رو هم به دلیل بالا دیگه نمی تونم گوش بدم. با اینکه در نوع خودشون شاهکارند.

- – -

فعلا فقط این خانم! D:

پله آخر خوشبختی

سپتامبر 16, 2007

مدتی بود که فکر می کردم وجدان در زندگی آدم ها جایی نداره.

جمله ی خیلی خیلی روتینیه. کلیشه ای که غالبا شک برانگیزه. باید کلمات رو رقصوند تا مفهوم رو بیان کرد.

- – -

نقشه ی آدم ها برای زندگی اینه: کار می کنم زحمت می کشم، درس می خونم، معامله می کنم تا برسم به اون چیزی که می خواستم و خوش و خرم و خوشبحت بشم.

ما متاسفانه “اون چیزی که می خواستم” غالبا مشخص نیست، برای همین آدم ها از روی روش های خوشبخت شدن دیگران تقلب می کنند، بدون اینکه به آغاز و انجامش فکر کنند و از بخت بد الگویی که پیدا می شه وجدان رو زیر پا می گذاره.

ماجرا ظاهرا به خوبی و خوشی می گذره تا جایی که تا خوشبخت شدن یکی دو پله فاصله می مونه. و من اون یکی دو پله آخر رو “احساس لایق بودن در برابر اون خوشبختی” می دونم. فکر می کنم کسی که وجدانش رو زیر پا گذاشته اگه پله یکی به آخر رو هم رد کنه، نفس پله آخر رو نخواهد داشت.

بوستان گفتگو

سپتامبر 13, 2007

یکی از جالب ترین جاهای این شهر، پارکیه به اسم بوستان گفتگو. به چند علت:

اول اینکه کنار اتوبان قرار گرفته و بنابراین مسلما مشتری های بی کار و گذری نداره! گاهی ملت از این سر و اون سر شهر قصد می کنند که برن اونجا!

دوم اینکه فضای واقعا جالبی داره. و بیشتر از تعداد مشتری هاش، باغبون و نیروی انتظامی!

سوم اینکه آدم های جالبی اونجا می شه پیدا کرد. مثلا: یه خانم و آقا که تازه برا اولین بار می خوان با هم درباره اهداف زندگی مشترک صحبت کنند (از اونجا که آقاهه کلی جنتل منه و خانمه کلی رام و مودب!)، یا اینکه یه موجود رو با بلوز و شلوار و کلاه می بینید و نه از رو تیپ و قیافه، بلکه از ترسی که از لو رفتن توی صورتش هست تشخیص می دید که یه دختر دبیرستانیه! یا اینکه آقایی رو می بینید که اضافه کار و گرونی بنزین رو بهونه می کنه تا روی چمنای نازنین آقای باغبون دراز بکشه.. و یا اینکه دوتا جوون رو می بینید که بهشون می خوره دانشجو باشن؛ با لپ تاپشون نشستن روی یکی از نیمکتا تند و تند دارن تایپ می کنند و گه گداری صدای گوگوش و هایده و مهستی (غلو کردم؟) از طرف نیمکتشون شنیده می شه!

خلاصه جای بامزیه! البته بگم اگه می خواین این تعاریف مصداق داشته باشه صبح 5 شنبه برید اونجا!

هی قدیما…

سپتامبر 5, 2007

نمی دونم چی شد که امروز زدم به قدیما. همه چیز عین فیلم ضبط شده می مونه. آدم یه جاهایی اش رو دوست داره، از یه جاهایی اش کسل می شه، بعضی از شخصیت هاش رو می پرسته و می ره تو جلدشون..
اعتقاد دارم که آدم ها در هر لحظه شخصیت منحصر به فردی اند. فارغ از شخصیت گذشته شون یا چیزی که در آینده کسب می کنند.
بنابراین آدم ها به تعداد لحظات زندگی شون، یا اگه بخوایم فیزیکی نگاه کنیم، از فاصله انتقال یه سیگنال عصبی از اعضای بدن به مغز یادگیرنده و متغیرشون، تغییر می کنند و شخصیت های متفاوتی رو به وجود می آرند.
اینکه پذیرنده ی کدوم سیگنال عصبی خواهیم بود و اینکه چقدر جا برای تغییر می گذاریم، اینکه چقدر لحضات عمرمون از هم مستقلند و از شخصیت دیگران هم مستقل، میزان تغییر مثبت یا منفی ما رو می سازه. به نظر من خوب و بد بودن تغییرات معیار و ملاک مناسبی ندارند. من تغییر مناسب رو دقیقا در میزان استقلال لحظاتم از یکدیگر و از دیگران می دونم.

بنابراین، این شخصیت های مستقل که بنا به رشته ای از اتفاقات و ادراکات به ناچار به هم وابسته اند، هر کدوم پتانسیل بودن دارند، مجزا از بقیه. اینکه اتفاقات یک گوشه از زندگی رو تعمیم بدیم به سایر گوشه های زندگی، عدالت رو زیر پا گذاشتیم، در حق تمام اون کاراکتر هایی که پتانسیل بهتر بودن و کامل بودن رو دارند و بنا به جبر شرایط، قصور شخص دیگری – یا همون به اصطلاح «گذشته شون» – رو بر عهده گرفته اند.
این همون اصل بخشش و فراموشیه. اصل مهمی که خیلی وقتا اسمش رو می آریم اما بهش صد در صد معتقدر نیستیم.
- – -
با ترک بک به گذشته ام، دوست دارم از همه اونهایی که خواسته یا ناخواسته سعی کردن درجه حساسیت ادراکات من رو از اونچه که هست بالاتر ببرند، ممنونم.

کردستان

سپتامبر 2, 2007

این چند روز رو مهمون مردم کردستان بودیم. مردم گرم و صمیمی و فوق العاده مهمون نواز!
به شخصه به این نتیجه رسیدم که کردها قوم کاملی هستند. فرهنگ و آداب رو رسومشون زنده و مفیده و هیچ وقت کهنه نمی شه (حتی اگر دلیلشون مرتفع بشه). به نظرم تعریف مجموعه بسته براشون صدق می کنه (یعنی جمع و ضرب و کسر و تقسیم اعضاشون در داخل خود مجموعه قرار می گیرند). اخلاقشون، فرهنگشون، صمیمیتشون، رقص خوشگلشون و لباس های خوشگل ترشون اینقدر منو شیفته خودش کرد که ازشون تقاضای پناهندگی کردم! ؛)
روز آخر رو مهمون خونواده محترم رادمنش بودیم و ظرف یک روز اینقدر صمیمی شدیم که مارو عروسی دخترشون دعوت کرذند. تازه کل لباس کردی های شون رو هم پرو کردیم و باهاشون چوپی گرفتیم (اگه درست گفته باشم). لباس هاشون بسیار قشنگ بود، با نیم تنه و سکه های طلایی و آستین های بلند که باید مواظبشون بود و اگر یکی مثل ما ناشی باشه هر از گاهی باید به بغل دستی اش تذکر بده که: لطفا پاتو رو آستین من نگذار!

- – -

دوست داشتم این پست رو کامل تر و خوشگل تر و خوش رنگ و لعاب تر می نوشتم. احیانا کارش به ویرایش می رسه. منتظرش باشید.