خوب، امروز هم روز خداحافظی از یک دوست دیگه بود. یکی دیگه از دوستانم هم فرار مغزها کرد و رفت به دیار غربت. رفت که 4-5 سال دیگه با مدرک دکتراش برگرده همینجا. حالا دیگه رسما به جز یکی دوتا از دوستام، از خیل بقیه دوستای دور و نزدیک کس دیگری ایران نمونده. اقلا تو تابستون امسال سه تا خداحافظی داشتم. چه شود! سنمون سن خداحافظیه.
بهش حرف بامزه ای زدم. گفتم امیدوارم از اون ور که بر می گردی همین قدر سرحال باشی (البته صراحتا بهش گفتم امیدوارم سیلی خورده برنگردی ایران). این حرف ناسیونالیستی که نه، صد در صد روحی بود. اینطور که دیدم غربت اینقدر سختی با خودش همراه داره که انگار که به صورت بچه های دردونه و نازک نارنجی این طرف دوتا سیلی جانانه و بی تلافی می زنه و حساب کار رو می ده دستشون.
امیدوارم هرجا که هست خوب و خوش سلامت باشه. برای همه دوستای خوبم که دور از وطن هستند این آروز رو دارم.
بلکه من هم تشویق بشم که یکمی به مقوله هایی مثل هقت خوان سفارت، امتحان زبان، تولید و تکثیر مقاله و زبونم لال دکترا فکر کنم.
آگوست 28, 2007 در t 12:21 ق.ظ
تو این دو سه سال اخیر بهترین دوستهام فرار مغزها کردن و من موندم و تنهایی و یه مملکت آشفته
آگوست 28, 2007 در t 7:53 ق.ظ
من هم از اين خداحافظي ها داشتم !! مي دوني آدم يه حالي ميشه . فكر مي كنه نكنه اشتباه كرده كه مونده ؟؟؟؟
آگوست 28, 2007 در t 10:07 ق.ظ
به وبلاگ من هم سر بزنید
سپتامبر 1, 2007 در t 8:38 ق.ظ
سلام خاله مهربون . وای نمیدونی که چقدر دلم براتون تنگ شده بود . 1000 تا
خونه نو مبارک
سپتامبر 2, 2007 در t 2:31 ب.ظ
سلام. خوبی؟ چه خبرا؟
سپتامبر 3, 2007 در t 8:51 ق.ظ
ان شاء الله (دکترا رو میگم!)